تبلیغات
رباعیــات و غزلیــات دل آوای - حضــرت دوسـت
پنجشنبه 8 فروردین 1392

حضــرت دوسـت

   نوشته شده توسط: امیر لالانی    

آنكه خوانمش نیست بجز حضرت دوست

دنیا به جمــــال حضــرت دوست نكوست

گــر شــود جــدای استخوانـــم از پوسـت

گر خاك شــوم ذره شــوم جلـــوه اوسـت

دل خاکِ ره کــوی تو ای هستی دل

ای ساقی ، ساغـر ، باده ، مستی دل

من خاک نشینــم و تـو افلاک نشیــن

درکِ تو بمانـــــد به زبردستـــی دل

با چشـم دلم تو را نظـر دوختمی

در محضر تـو حقیقـت آموختمی

از شمـع وجــود تو برافروختمی

پروازکنان رقص کنان سوختمی

گفتم هوس عشـق تو دارم شب و روز

گفتـی کـه ز پروانــه دلان رقص آموز

گفتم تب عشق توست گرمـــای تمــوز

گفتی که چو عاشقی درین عشق بسوز

در کوی تو رندان همه مستند و خراب

جویای تو هستنــــد درین کهنــه کتـاب

تو می دهـــی و من بستانـــم مــی ناب

ساقیـا خوشـا بهر تو هر دم تب و تاب

ای جان جهان نام تو را خوانـم و بس

هر دم به زبان ذکر تو را رانـم و بس

زین گردش گردونه پر هوی و هوس

تنها تب عشق توست در جانــم و بس

ای دوست توئی قبلۀ جان و دل و تن

تو ورد زبانـــی و نگنجــی به سخـن

جانــم دهــی و جـــان برُبائـی از من

می جویمت ای بارقــۀ عشــق کهــن

چندانکــــه به چشـــم دل تو را می نگـرم

در می نگـــرم توئـــی رفیــــق سفــــــرم

بی طلعـت روی دوسـت خونیـن جگـــرم

یعنـــی همـــه تو ، توئــی دمادم نظــــرم

آن نـــور حقیقتــی که افروخــت توئـی

یاری که به دلهـا نظــری دوخت توئی

پروانـــه دلــی که زآتشت سوخـت منم

شمعی که به من سوختن آموخت توئی

ای آنکه جهان حکایت از حکمـت توست

عشـق تـو به دل رُست از آن روز نخست

دست از دل و دیده و جهـان خواهم شست

هر لحظـه زعشق تو، تو را خواهم جُست

با حضرت دوست ، دوست می باید بود

با آنکــه دلــش نکوســـت می بایـــد بود

در باطن آیه های حـــق ، عشــق بجوی

دریاب هر آنچــــه اوســـت می باید بود

مستــم مستــم مســت جمــال رخ دوست

هر چه رسـد از دوست سراسر نیكوست

فكــرم ذكــرم تمــام معطـوف به هوست

نیكـــو نگــری نهایــت جستـن ، اوســت

جز حضرت دوست ادعائی نكنـم

جز از در دوست من گدائی نكنم

تا حسـن رخ اوست خطائی نكنـم

یك جــو طلـب دلـق ریائی نكنــم

جانا سبــب جهــــان هستـــی همــه تـــو

آئیـــن مـــی و بـاده پرستــی همـــه تــو

من عبد وعبید و مـی زن و میكده جوی

معبــود مـن و مسكــر و مستـی همـه تو

ایــوان فلك نقــش و نگــاری دارد

هر منظومــه عــزم به كاری دارد

وین خط زمــان روزشماری دارد

بی شك همــه آفریدگــــــاری دارد

هر دم دل مــن هـــوای كــوی تو كنـد

راضی به رضای خلق و خوی تو كند

هر جا نگرم عكس تو در قاب وجــود

دل را سببــــی كه جستجـــوی تو كنــد

از چشم تو بـس چشمه عشقست روان

بـس راز بهـــر رشتــه مـوی تو نهان

یك چشـــمه چشـم تو مرا عاشق كـرد

ونـدر خــم یك رشتــه مویت حیــران

امــروز همــای بخــت بر شانــه کیست

وین شــراب کهنــه پــی پیمـــانه کیست

دل بستــه زلـف کـــه و دیوانــــه کیست

آن کیست که دل می برد و خانه کیست

ویرانــه دلـــم ره به خرابـــات تو جست

جویــای تو شد قبلـه حاجــات تــو جست

در ذره ناچیـــز مباهــــات تـــو جســـت

واقع دو جهان را همه در ذات تو جست

ای آنكه توئی بنـــای هستی حقا

بر هر دل بیكسـی نشستــی حقا

عهد و توبه را نیز شكستم ربی

درهای امیـــد را نبستـــی حـــقا

مرغـــان هوا قبلـــه حاجــــات شدند

یكپارچــه محتــــاج مناجــــات شدند

آنانكــــه بوصـــل تو ببستنـــد دخیل

شیــدای جــــواب احتیاجــــات شدنـد

قلبی که درین قفـس تپیدن دارد

از امر تو فرمـــان شنیدن دارد

آندم که کنی کاسه عمرم لبریـز

یارای دل از جهان بریدن دارد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.