تبلیغات
رباعیــات و غزلیــات دل آوای - جمال دوست
پنجشنبه 8 فروردین 1392

جمال دوست

   نوشته شده توسط: امیر لالانی    

 

خواهی زجمال دوست تابنـده شــوی

باید كــه زاهــل خاك دل كنــده شوی

من را به ضمیــر خویش یابنده شوی

وز منیَــت خود برهـــی بنـــده شـوی

آنان که جمال دوست را می نگـرند

از خانه و خانمان و خواهش گذرند

منصـور دلان را چو سـرِ دار برند

از خاک زبون سـرای افلاک خرند

از غیب نوشتند بپــای مـن و تو

وآنگاه سرشتنــد بنــای من و تو

در گلشن روزگار بذر مـن و تو

كشتند و بهشتند چهـای من و تو

گویم بنمـــا رخــی تو گوئـــی پیداست

گویم كه كجا توئی تو گوئی هرجاست

گویم كـــه كجـــا منم تو گوئی دنیاست

گویم چه فریباست تو گوئــی رویاست

جانــا به دیـــار تـــو سفـــر خواهــم كرد

در راه سفـــــر بسی خطـــر خواهم كرد

بر جمـــال مــاه تـــو نظـــر خواهـم كرد

زین كار خوشا كه ترك سـر خواهم كرد

گفتی که رخ یار ، بگفتم همـه تو

گفتی دل اسـرار ، بگفتم همـه تو

گفتی که سرِ دار ، بگفتم منصور

گفتی زچه پنــدار، بگفتم همـه تـو

روحت به بهشت ناب موعود رسید

داغ هجـــر تو سینــه عشـــاق درید

از تربت پاک تـو گـــل لاله دمیـــد

هرگز نروی زخاطرم ای تو شهید

منصــور دلان نـوای دل می دانند

در مدرسه عشق تو را می خوانند

تا چوبـــه دار ذکـــر تـو می رانند

جان می بازند و جاودان می مانند

آندم كه به آب و گل سرشتنـــد مرا

در خلقـــت مخلـــوق نوشتنـــد مرا

روحی بدمیدند درین قالــب جســـم

در مزرعـــه زمانـــه كشتنـــد مرا

ای آنكه جلای هــر بهارانـی تو

سرچشمه آب چشمــه سارانی تو

فرمانــده ابــر و باد و بارانی تو

در شوكت سبز سبزه زارانی تو

عمر ظاهــرا بی سر و ته یك قدمست

یعنــــی زپـس عالـــم امكــان عدمست

گوریست كه دام صیـد صـد بهرامست

خوابی كه خیــال صد كیـا تاج جمست

دنیا گــذرای اضطــراب من و تست

آخرت ســوال بی جواب من و تست

آنانكــه بخــاك خفتگــان خاك شدنـــد

خاكسترشان بستر خواب من و تست

دنیا كه چو كاروانسرایــش خوانند

منزلگه هر پــیر و جوانـــش دانند

آینـد و نشیننـد و گذارنـــد و رونـد

دل را به نشیب و به فرازش رانند

موری ببرد راه سلیمان رهی

موری ببرد آه سلیمـــان سهی

گوری بفتـد بدام بهــرام گهـی

گوری بستـد دوام بهرام شهی

یكـــدم به بنـــای من و تو پـردازنــد

وآنگـــاه بیك آه بـــــرون انـدازنـــــد

این كوزه گران كه در هنـر اعجازند

از خاك من و تو كوزه ها می سازند

ما جمله مسافــران این خرگاهیــم

در گردش گردونه پری از كاهیم

این چند صباح قید و بنـــد جاهیـم

در آخـــر كــار بستـــه یك آهیـــم

در كارگهـــی زاستخـــوان ساختنم

با خون و رگ و پوست بپرداختنم

افراختنـــم بچـــــرخ و بشناختنــــم

وز گردش گـــردون بدر انداختنـم

از آمدن و رفتن چار و شش و هشت

دریافتمــی كه چــرخ بیهــوده نگشت

هر آمــده ناتــوان و حیــران بگذشت

هر رفتــه نشاند سبــزه و خاك بدشت

یكچنـــد بچرخـی نــخ دوكیــــم همه

در ســـوزن خیـــــاط سلوكیــــم همه

زین چرخش بی وقفه چه كوكیم همه

گاه از گــرهی چین و چروكیــم همه

تاجیسـت كه بر تارك جـم می نهدش

جامیست جهان نما به جم می دهدش

هم بر سر تخت سلطنـت می بـردش

هم زاوج عزت به زمیـن می زندش

دریاب همــی پــرده اســــراری هست

ونــدر پس آن جلـــوه پنــــداری هست

در طرح زمین نقطه و پرگاری هست

با آمدگــــان و رفتگــان كــاری هست


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.