تبلیغات
رباعیــات و غزلیــات دل آوای - کمند چرخ
پنجشنبه 8 فروردین 1392

کمند چرخ

   نوشته شده توسط: امیر لالانی    

 

در بنــد و کمند چـــرخ بنــدی ، بنـدی

گه به حال خود زار و گهی می خندی

با دلخوشکی خوشا که دلخــوش چندی

خوش خوش عاقبت بار سفــر بربنـدی

گــرگ اجلـــی یکــایک از گلّــه برد

وین گلّه نگر سرخوش و آسوده چرد

نی شبان در اندیشـــه که گلّـــه شمرد

نی چوب زنـــد گــرگ امانـــش ببرد

عمــرم ز فــراز و شیـــب دنیــا سپـــری

روح از تن و جان رفت بسان رهگذری

دانی کـه چــه شـد ماحصــل آمــد و شــد

جسمــم شده خـاک کــوزه کــوزه گــری

تا شبان دهــر عمـر را هی هی کرد

در چراگــه عمـرم گذرانی طی کرد

زنهـــار ندانـم که قضـــای روزگــار

کی زاد مرا زخاک و خاکم کی کرد

قومی به گمـان که کافــرستیم همه

قومی به یقین که جمله مستیم همه

ما مســـت مـــی جـــام الستیم همه

ما را چه گنـه که می پرستیم همه

از دســت اجــل فتــاد پیمــانه عمر

بشکست و بریخت می جانانه عمر

گفتــم به کجـــا آمده ام گفت مپرس

دنیا گذرانــی ست به میخــانه عمر

صد بار گـرَم بمیـــرم و زنـده شوم

صد بار بشــوق روی تو بنـده شوم

هربار شوم زنده بهر مسلک و دین

با ذکــــر تو دمبــدم فروزنــده شوم

تا چشـــم بهـــم زنـــی بهــــاری گذرد

بنگــــر که چگونـــه روزگـاری گذرد

امروز زمان اگر چه نقش من و تست

فــــردای زمــان نقـش نگـــاری گذرد

چون هیچ بدم ز خاک بنیانم کرد

سرکشـی بدم مطیــع فرمانم کرد

بیدلـی بدم هم دل و هم جانم کرد

گنجینــه شـدم بخــاک پنهانم کرد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.