تبلیغات
رباعیــات و غزلیــات دل آوای - گوهر یکدانه دوست
پنجشنبه 8 فروردین 1392

گوهر یکدانه دوست

   نوشته شده توسط: امیر لالانی    

 

گفتم چه دهی ؟ گفت تو را صبر و ثبات

گفتم چه دهـم ؟ گفت قســم شـــــاخ نبات

گفتـم بشـــوم ؟ گفت شــوی دار حیـــات

گفتــم بــروم ؟ گفــت روی دار ممـــات

جان پیشکـــش جمــال جانانه دوسـت

دل در طلب گوهــر یکـــدانه دوسـت

بار من گناهیســت که دارم بر دوش

کار من گدائیســت در خانـــه دوست

گوینــد بهشــت به بهـائی ندهنــد

تاج کبــریائــی به قبائــی ندهنــد

ار بهانه ای هست که مقبول افتد

آنــرا به هــزار دلـربائـی ندهنــد

دانـی که چــه ای ای فلک چرخنده ؟

آلودنـــــــی و سودنـــــی و ترفنـــــده

تونیـــز که ای ، ای بشــر ارزنـــده؟

آوردنـــی و بردنــــــی و پرسنــــــده

از قافلــه چنـــد کاروانیســت بجــــای

ازاهل قبــــور نـه نشانیســـــت بجـای

باغبــان دهرست و جهانیسـت بجــای

وز ما تل خاک و استخوانیسـت بجای

ویرانـه عمارتــی بدیـــدم در شـــوش

کآن درگـــه اردشیــر می بودی دوش

آن کاخ چو کوخیست و جولنگه موش

شـه نیــز بخاک خفتــه آرام و خموش

این گنبـــد فرســـوده مینــــا بنگر

گــرد گنبــدش هــزار سـودا بنگر

گر لب به سخن باز کند می گوید

هر آمده بوده رفتــه رســـوا بنگر

در بیخبری بگشت عمری سپری

طی شد گذر عمر چه با دربدری

در لحظه مرگ هاتف غیبی گفت

رفتی ز جهان و باز هم بیخبری

گویند به حشر دوزخی هست و بهشت

آنجــا همه غربال بد و نیک سرشـــت

در دار مَمات هـــر کســی آنی هِشــت

کـــز دار حیــات بسبب آنـــرا کِشـــت

گردونه هم عزت دهد و خوار کند

گــه دل بنــوازد و گــه آزار کنـــد

بازیچــه خنـدان لـب خـود زار کند

بازیگــر دون بازی بسیـــــار کنــد

در کـوی خرابات خریــدار می ایم

می باز و قدح باز زبنیان و پی ایم

مجذوب مه تیـر و سرانجام دی ایم

در دام اجـــل نیــز ندانیـــم کی ایم

می نوش كه چون شراب گلگون باشی

زان پیش كزیــن دایــره بیــرون باشی

در مستــی و راستـی گـر افزون باشی

بــه زآنكــه پی ثـــروت قارون باشــی

پرکــن قــدح بــاده زجامــم مخمـــــور

دل را برهان ز عالــم پر شـر و شـور

کاین دام اجل که در کمینست و صبور

کرده ست کــرور کــرور بهـرام بگور

انگـور بدیــم و در دل خــم شده ایم

در شهد شراب خویشتن گم شده ایم

زان آتـش عشــق سالهــا جوشیدیــم

کاین سان می مستانه مردم شده ایم

   

بـس آب و لعــاب و خـاک و دســت استاد

کــــوزه ها بداد و عمـــــر استــــاد ســـتاد

تا خواست شرابــی چشد از کــوزه خویش

از دســت اجــل کـــوزه عمـــرش افتـــــاد

با پیچ و خمی چرخ بچرخ فلکی

وز رنگ و لعابـی دلکی قلقلکی

صیـاد یکـی دانـه یکی دام یکـی

امیال بلنـد و عمـر کوتاه ، زکی

سالک پی طی باشد و می زن پی می

مجنون پی لی باشد و خســرو پی کی

شاهی پی ری باشد و چوپان پی هی

آذر پــی دی باشد و پــی در پــی پی

در ساغــر چشــم تو می مستی هست

در مدار عشـــق تو مرا هستـی هست

زنهــــــار بیک پلک زدن می گـــذرد

عمری که در آن بلندی و پستی هست

خوش باش درین سپنج و می زن لبخند

با اهــل دلــی خوشـــــا دلــی را پیونــد

وآنگاه کــزیــن گـاه غمــان در گـــذری

پرسی که فلانی دل خوش سیری چند؟

ایــن چــرخ کــه آوردگــــه ایــام است

پیوستـه گذارنــده صبــح و شــام است

دانی که چه مفهـوم درین پیغام است ؟

یعنی که سرای صید صـد بهرام است

مستیـــم گهـــی گهـــی خماریم همه

گـــه پیـــاده ایم و گــه سواریم همه

دانی که بدهر در چه کاریـم همه ؟

گه پــی شکار و گـــه شکاریم همه

عشق باغبان را تو چه می پنداری

بی زحمـت او ثمـــر نیایــد بــاری

تا شاخه بجـــان آید و آرد یک گل

بایست کشیــد محنـت صــد خاری

ابـری بگریست سبـــزه ها آختــه شد

بلبــل چه خوش عاشقانـه دلباخته شد

از نغمـــه بلبــل و صفـــای تـن گــل

اسباب جلای جسم و جان ساخته شد

در زمانه بنیــاد شـدی خواه نخــواه

معرفت بیامـوز به از مکنت و جـاه

بار محنت خویـش به از منّتِ خلـق

نان خشک درویش به از سفرۀ شاه

از قطره آلوده به هوی و هوسی

آمدند و حیرت زده رفتنـــد بسـی

با علــم وفـــور خاکیانـــی قفسی

از کار جهان نشد خبـردار کسی

چون چرخ به زرق و برق آراستنیست

پنداشتمــی هـوی و هـوس خواستنیست

زین عمــر کــه ماهیــت آن کاستنیست

دریافتمـــــی نشســــت و برخاستنیست


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.